سومی های ساجداتبت عاشق می شود
بت بزرگ به پای خدا افتاده بود و گریه می کرد؛ زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزهای را برآورده. زیرا شادمان نمیشد از پیشکشهایی که به پایش میریختند و قربانیهایی که برایش میآوردند. زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش میکردند. بت بزرگ گریه میکرد؛ زیرا میدانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس.
همه به پای او میافتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه میخواستند و او از خدا. همه برای او میگریستند و او برای خدا.
او بتی بود که بزرگی نمیخواست. عظمت و ابهت و تقدس نمیخواست. نام نمیخواست و نشان نمیخواست.
او گریه میکرد و از خدا تبر میخواست، شکستن و فرو ریختن میخواست. خدا اما دعایش را مستجاب نمیکرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بیابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلندتر از هر روز. زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از اینپس او هم بت است و هم ابراهیم.
- خدایا، خدایا، خدایا چگونه بتی میتواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتی میتواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟ چگونه، چگونه، چگونه؟
خدایا، ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی... خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بیباکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیموار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
مردمان گفتند: این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده، پس نامش را از یاد بردند و تکههایش را به آب دادند و خاکههایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوز هم صدای شادی او به گوش میرسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.صدای بت بزرگی که خود را شکست
بازم دوباره چهار شنبه ها رسید بهترین روز چون ورزش داریم با خانم اعتمادی جان که یکم سخت می گیره ولی حداقل خبری از پرسش و چرت زدن سر کلاس خبری نیست ولی بهتر از همه روزهاست چون تفسیر هم داریم وهمه هم علاقمند سوال های مچهول توی ذهن که از خانم حکیم جوادی بپرسند تا خانم درس نپرسه از همه ی این ها بگذریم پنج شنبه دو زنگ بیکاریم و از شنبه به بعد خانم مهدی پور نمی یاد و بازم بیکاریم شاید بهتر از این پیدا نشه و به امید روزی که تمام روزها زنگورزش باشد با خانم اعتمادی. چی میشه چنین بشه
آخخخخخ که عجب هفته ای بود این هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولی انگار نمی شه آخرش باید بهش بگی همون مدرسه. ولی این مدرسه یا حداقل این هفته ی این مدرسه انصافا با همه ی مدرسه های دیگه فرق داره. خودتون می خونید بعد می فهمید که چرا این قدر داغم...
چهارشنبه: بهمون گفتن ساعت سوم مهمون داریم. همه خوشحال شدن بالاخره رفتن یه زنگ اون هم تو این وانفسای امتحانا خودش غنیمته ولی من خیلی ناراحت شدم چون زنگی رو که یک هفته انتظارش رو می کشیدم داشتم از دست می دادم. زنگ تفسیر از اون مهمتر دبیر تفسیر استاد گرامی سرکار خانم حکیم جوادی. بالاخره زنگ سوم شد و رفتیم نمازخونه ولی اصلا باورمون نمی شد حدس می زنید مهمون مون کی بود؟ حاج آقای صدیقی مهمونمون بودن اصلا باورمون نمی شد همون حاج آقای صدیقی که همیشه از تو تلوزیون می دیدیمشون حالا رو سن توی مدرسه ی هدی بودن. آخ ای کاش می شد صحبتهاشون رو اینجا نوشت. مثل همیشه خیلی قشنگ، مفید، تأثیر گذار و انسان ساز صحبت کردن کوچکترین چیزی که می تونم از اون همه صحبت قشنگ براتون بگم اینه که در روایتی هست که:
زمانی که خداوند برای بنده اش خیر اراده کند، او را فقیه در دین و زاهد در دنیا میکند و عیوب بنده را بر خود بنده نشان می دهد.
حالا اینکه فقیه به چه معناست و زهد یعنی چی اینها دیگه بماند.

پنجشنبه: سر کلاس فن سخنوری یه دفعه خانم جهانی (معاون) در رو باز می کنن و می گن خانمها با چادر بفرمایید نماز خونه. چه خبره؟ چی شده؟ کی اومده؟ آقا وارد نمازخونه شدیم بگو چه فرشته هایی دیدیم. چیزی حدود سی تا زن لبنانی، پیر و جوون، اومده بودن تو نمازخونه ی دبیرستان هدی. اون خانمهای لبنانی همه یا مادر، یا خواهر، یا فرزند و یا همسر شهدای جنگ سی و سه روزه ی پارسال بودن. جنگی که انصافا برای اسرائیلی ها چیزی جز رسوایی نداشت. چار، پنج نفر از اونها اومدن برامون صحبت کردن و یکی از همون لبنانی ها ولی مرد ترجمه می کرد. آقا اینها یه دنیا آرامش بودن. یکی از اونها تک پسر 17 ساله اش رو تو جنگ از دست داده بود. اون با افتخار از این افتخار آفرینی پسر عزیزش صحبت می کرد و خم به ابرو نمی آورد درحالی که اشک اکثر بچه ها رو در آورده بود. زن دیگه ای داشت صحبت می کرد درباره ی از دست دادن شوهرش بعد از گذشت 8 ماه از ازدواج شون. اون دختر جوون فقط 24 سال داشت ولی با استقامتی بی نظیر صحبت می کرد. باور کنید من خودم آدمی هستم که اگر فرد دیگه ای از استقامت اینها برام صحبت می کرد اون رو به پای بازی با الفاظ می ذاشتم و اصلا حرفش رو باور نمی کردم ولی این دفعه من این آدم ها ی بی نظیر رو از نزدیک و با چشم های خودم دیدم. بهتون حق می دم اگر حرفهای من رو باور نکنید و بگید دوباره از این حرفها ی کلیشه ای ولی ازتون خواهش می کنم باور کنید اونها دنیای آرامش بودن. به جرأت می گم اونها اصلا از شهادت عزیزانشون ناراحت نبودن. اونها از جای امن عزیزانشون و روسفیدی اونها پیش خدا و اسوه ی شهادت امام حسین(علیه السلام) مطمئن بودن.
نکته ی جالبی که تو صحبت همه ی اونها بود این بود که اونها حقیقتا صبر رو از حضرت زینب(سلام الله علیها) یاد گرفته بودن. وای خدا ایکاش می شد فیلمش رو از مدرسه گرفت و روی وبلاگ گذاشت تا بقیه هم بدونن اونها مسلمون های واقعی بود. اونها حقیقتا فرشته بودن...

آخخخخخ که عجب هفته ای بود این هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولی انگار نمی شه آخرش باید بهش بگی همون مدرسه. ولی این مدرسه یا حداقل این هفته ی این مدرسه انصافا با همه ی مدرسه های دیگه فرق داشت. خودتون می خونید بعد می فهمید که چرا این قدر داغم...البته بعضی روزهاش فقط برای من فوق العاده بود بعضی روزهاشم برای همه ی بچه ها...
شنبه: م.ی خیلی باصفاس(خودم رو میگم) روزی که تو مدرسه نخوابه اون روز حتما کم خوابی می گیره. آقا ما شنبه زنگ آخر سرکلاس روانشناسی بعد از اینکه خانم رجبی ازم درس پرسید و سؤال ها رو همه یکی در میون جواب دادم بقیه ی زنگ رو دربست خواب تشریف داشتم. خوشمزه ش اینجاست که وقتی خانم می خواست شروع کنه درس دادن ا.م من رو بیدار کرد. خانم رجبی بهش گفت ولش کن بذار راحت باشه. آقا من هم که از خدا خواسته وقتی این حرف خانم رو شنیدن با کمال پر رویی بازم سرم رو روی میز گذاشتم و گرفتم خوابیدم آقا وقتی بیدار شدم دیدم زنگ خورده و نصف بچه ها رفتن بیرون.اِ..اِ..اِ..یکی نیست به این دختر بگه خپل! خانم یه چیزی می گه تو چرا جدی می گیری؟(ولی انصافا خواب سر کلاس صفایی داره که تا تجربه نکنی نمی فهمی چی میگم.آزمایش کن!)
یکشنبه:آقا ما یه روز هِی برای دبیر ریاضی مون دعا کردیم گفتیم خانم ایشّالله برید کربلا، ولی اصلا فکر نمی کردیم خدا اینقدر جدی بگیره. چه حالی میده یه روز دو زنگ عربی داشته باشید، دوزنگ ریاضی اون وقت دبیر ریاضی تون گذاشته باشه رفته باشه عتبات(محض آرامش اعصاب از دست افرادی مثل من) ولی حال گیریش اون جاست که ببینید یه زگتون رو دبیر فلسفه منطق تون گرفته اون وقت توهم دقیقا همون یه زنگ خوابت بیاد ولی مگر می شه سر کلاس های خانم صفری خوابید. خلاصه اون یه زنگ خیلی سخت گذشت. ولی خودمونیم ها جای خانم همتایی(دبیر ریاضی) خیلی خالی بود.
دوشنبه:امروز جز اینکه مانند روال سابق از سرویس جا موندم اتفاق دیگه ای نیفتاد فکر کنم خودم حواسم نبوده صدقه دادم. حالا بقیه ی روزها رو بچسب...........
سه شنبه: امروز روز برگزاری دومین همایش (در سایه سار زینب سلام الله علیها) است. این یعنی دو زنگ ادبیات و حفظ قرآن پَر. آقا چیزی حدود صد یا صد و پنجاه نفر از مدارس دیگه مهمون داشتیم. من و ف.ن و ف.ا دم در بودیم و مسئولیت خطیر خوش آمد گویی به مهمون ها رو داشتیم. وقتی همایش تموم شد و مهمون ها داشتن می رفتن هم ناراحت شدم هم خوشحال . خوشحال شدم از اینکه مثل اینکه از محیط مذهبی مدرسه خیلی خوششون اومده بود و حداقل یه خورده ذهنیت مذهبیهای خشکه مقدس از ذهنشون بیرون رفته ولی ناراحت شدم از اینکه رفتن اون ها به معنی رفتن ما سر کلاس بود..
روزهای چهار شنبه و پنج شنبه واقعا ویژه بود به خاطر همین هم توی یه پست ویژه می نویسم.
اگر ماه بودم به هرجا که بودی
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی(به صد ناز) شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی!
«فریدون مشیری»
ولی مشکل اینجاست که:
ما ماه نیستیم که بتونیم سراغ اون رو از خدا بگیریم،
سنگ هستیم ولی نمی دونیم از کجا عبور می کنه که سر رهگذارش قرار بگیریم،
ماه هست ولی بام ما شایستگی اون رو نداره که حتی با هزار ناز هم بیاد لبش بشینه،
سنگ نیست ولی تا حالا دل خیلی ها خیلی براش شکسته!
نمی دونم چند نسل آدم های روی زمین باید جاهاشون رو باهم عوض کنن و چند دهه باید بگذره تا آدم هایی بیان که شایستگی درک و میزبانی از او رو پیدا کنن...
أمیرالمؤمنین(علیه السلام) پدر مهربون ما می گن که: زمین از حجّت خدا(امام) خال نمی مونه. امِا خداوند، به علّت ستمگری انسان ها و زیاده رَویشون در گناه، اونها رو از وجود حجّت در میانشون بی بهره می کنه.(غیبت نعمانی، ترجمه، ص202).
می دونید، نکته ی وحشتناک اینجاست که:
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) خود و امیرالمومنین(علیه السلام) را پدران امت معرفی کرده اند(أنا و علیٌ أبوا هذه الاُمّة). نا گفته پیداست که دل سوزی پدر معنوی برای فرزندان خود حدی ندارد و در هیچ شرایطی جدا شدن از آن ها را تحمل نمی کند. اما ناسپاسی این فرزندان را ببینید که قدر پدران مهربان خود را نشناختند و چنان در وادی انحراف پیش رفتند که یازده تن از رهبران آسمانی خود را شهید کردند...
این یعنی چی؟ یعنی این که این فرزندان هنوز ناسپاس هستند؟ هنوز قدر پدر مهربان خود را نشناخته اند؟ هنوز در وادی انحراف پیش می رن؟ و در صورت ظهور دوازدمین رهبر آسمانی او رو هم به شهادت می رسونن؟
اگر واقعاً این طوره که خیلی وحشتناکه...هرچی زودتر با ید یه فکری به حال خراب خودمون بکنیم...
...أللهم اکشف هذه الغمّة عن هذه الأمّة بحضوره و عجّل لنا ظهوره...